ما لب کارون بودیم و حاج اقا از من و برادر و دامادمان عکس گرفت و گفت حالا از من یک عکس شهادتی بگیرید من گفتم حالا یک عکس دسته جمعی بگیریم حاج آقا اصرار به عکس تکی داشتند تا حدی که بقیه به شوخی میخواستند وارد عکس شوند ایشان فرمود اجازه بدهید یک عکس شهادتی تکی داشته باشم و وقتی رسانه ها بعد از شهادت حاج آقا گفتند چه کسی را برای تصویر خبر دارید ما گفتیم عکس شهادتی.....
در خدمت آقای رضا اصلانی یکی از فرزندان شهید اصلانی هستیم که ایشان در مدرسه امام باقر(ع)تحصیل میکنند.
از زندگی نامه شهید اصلانی کمی برایمان بگویید؟
بسم الله الرحمان الرحیم
شهید محمد اصلانی سال1349 در شهرستان خواف متولد شدند.
ایشان در 7 سالگی مادرشان را از دست میدهند و در همان روستای خودشان یعنی سده مشغول به چوپانی بودند . در زمان جنگ دو برادرشان شهید میشود و قبل از جنگ هم یک برادرشان در تصادف کشته میشوند.
یکی از برادر ها (علی اصلانی) هم در جنگ جانباز اعصاب و روان می شوند که از سال هفتاد خود شخص حاج اقا از ایشان نگهداری میکردند و تا به امروز در خدمت ایشان هستیم .
یک روز که حاج اقا مشغول چوپانی بودند شخصی نزد ایشان آمد و عرض کرد شما نمیخواهید طلبه شوید پدر پرسیدند طلبگی چیه گفت مثلا مثل فلان ملا بشوی . حاج اقا استقبال کردند و به حوزه رفتند و در مدرسه ای در تربت مشغول تحصیل شدند . تا اینکه یک روزی پدرشان با ایشان تماس میگیرند که این علی (برادر شهید اصلانی) خیلی اذیت میکند و من به تنهایی از پس مشکلات بر نمیایم. و حاج اقا در ضمن کار طلبگی یعنی تحصیل و تدریس ، مشغول به نگهداری از برادرشان هم بودند.
حاج اقا تعریف میکردند ما هر درسی که میخواندیم سال بعد همان را تدریس میکردیم به همان قول قدیمی ها که سعی کن درس را طوری بخوانی که بتوانی سال بعد تدریس کنی.
بعد از مدتی حاج اقا به کاشمر میروند و سه سالی شاگردی حاج آقای واله را میکنند و بعد به جنگ رفتند با اینکه مخالفت برای جنگ رفتن ایشان زیاد بود با توجه به این که دو برادر ایشان شهید شده و یک برادر در تصادف کشته شده و یک برادر هم جانباز اعصاب و روان بودند.
همان عمویی که با شما زندگی میکنند؟
بله عموی ما ازدواج نکرده اند و یک اتاق در خانه مان مخصوص ایشان است که ما به آن اتاق عمو علی میگوییم.
خودشان میتوانند کار هایشان را انجام بدهند؟
بله کار های شخصی را انجام میدهند اما اینکه بتوانند تنهایی بیرون بروند یا با گوشی کار کنند یا سر کار بروند را ندارد و با توجه به دارو ها و آمپول هایی که مصرف میکنند که آرام کننده است و ضد هیجان است معمول آرام در اتاق خودشان نشسته اند و اگر دارو هارا مصرف نکنند حالت عصبی برمیگردد .بعضا از قفسه کتاب های حاج آقا کتابی را ورق میزند و با همان سواد پنج کلاسی که دارند میخوانند.
پس یک داستان پر غصه هم در مورد عمویتان است که غالبا در اتاق تنها نشسته است؟
ما سعی میکنیم ایشان را دائما با خودمان بیرون ببریم که حال و هوایشان عوض شود.
اینجا جا دارد که اشاره به همت و تلاش مادرم بکنم که در این سالیان طولانی ، همیشه با پدرم همراهی کردند و همیشه با حجاب بودند و شرایط را درک میکردند و هیچ وقت از این شرایط گله نکردند و راضی بودند.
حاج آقا چند فرزند داشتند؟
5 فرزند یعنی دو پسر و سه دختر که الان بنده و خواهرم با مادرم زندگی میکنیم و مراقب عمو علی هستیم.
حاج آقا از چه زمانی به مشهد آمدند؟
ایشان بعد از جنگ به مشهد می آیند به زمانی که به منزل دختر خالشان رفتند و مادرم را ملاقات میکنند و با کمک بزرگتر ها ازدواج صورت میگیرد پس در مشهد مستقر میشوند و مشغول به کار و امور زندگی میشوند که با توصیه حاج آقای واله کار را رها میکنند و دوباره به کار های طلبگی مشغول میشوند. و در همان محله سیدی که مینشستند با کمک مردم مسجدی میسازند و در همان مسجد مشغول میشوند و ضمن آن در وزارت دفاع هم مشغول کار بودند اما حاج آقا کار پشت میزی فقط را برای طلبه خوب نمیدانستند.
در مشهد به تدریس هم مشغول بودند؟
کار هایشان در همان مسجد بود و تدریسشان هم در همان مسجد برای مردم بود و در آنجا برای مردم دوره های مختلفی برگزار میکردند.
و تا سال 92 کار تبلیغی ادامه داشتند و بسیاری از مشکلات سیدی به کمک حاج آقا و مسجد صاحب الزمان حل میشد.
در سال 92 ستادی به فرمان رهبری تشکیل شد به اسم ستاد حاشیه شهر که در مشهد زیر نظر آیت الله علم الهدی بود . منطقه سیدی ، ساختمان و طرق زیر دست حاج آقا بود که کار های فرهنگی، شناخت نیازمندان ، جلوگیری از فرقه ها از فعالیت ایشان بود و در همان زمان امور مساجد این مناطق هم به دست حاج آقا سپرده شد و در این برهه سر حاج آقا بسیار شلوغ بود خصوصا در ایام کرونا.
بعد از مدتی حاج آقا رییس ستاد کل مناطق حاشیه شهر شدند و جالب بود وقتی از حاج آقا میپرسیدیم شغل شما چیست میگفتند من امام جماعت مسجد هستم.19.55
پس نکته جالب خصوصا برای طلاب این است که شهید اصلانی از یک مسجدی که آن هم خودشان با کمک مردم ساخته بودند کار را شروع کردند و پیشرفتشان تا ریاست کل مناطق حاشیه شهر ادامه پیدا کرد؟
بله و جالب این بود که حاج آقا مدام به ما می گفت بروید درس بخوانید و خیلی به من تاکید میکرد و میفرمود من اگر میتوانستم درس را ادامه میدادم.
کمی از شهید دارایی و حجت الاسلام پاکدامن هم یگویید؟
این عزیزان به همراه دامادمان حاج آقای حقیقی کارشناس های امور مساجد در کنار حاج آقا بودند و حاج آقای پاکدامن مسئول بخش طرق بودند و شهید دارایی مسئول بخش ساختمان بودند .
شهید دارایی برای خود نخبه ای بود .ایشان جوانی بود متولد سال 1376 و یک سایتی طراحی کرده بودند که نیازمندان تمام منطقه ساختمان را پیدا کرده و طبقه بندی کرده بودند که با کد ملی ثبت سیستم میکردند که برای دریافت بسته های معیشتی مشکلی نداشته باشند تا این بسته ها به صورت مساوی و عادلانه بین همه ی نیازمندان پخش شود. همچنین در بخش اشتغال زایی هم کارهای بسیار خوبی انجام داده بودند تا حدی که حاج اقا میخواستند مسئولیت امور مساجد را به ایشان بسپارند.
پس از قبل کاملا همدیگر را میشناختند؟
بله و یک روز حاج آقااصلانی همراه با شهید دارایی و حاج آقای پاکدامن برای جلسه با کمیته امداد با موضوع افطاری های ماه رمضان که مساجد افطاری بدهند به حرم میروند که بدست یک وهابی به شهادت میرسند.
لحظه ای که حاج اقای اصلانی شهید شدند شما کجا بودید و چطور مطلع شدید؟
بنده داخل حجره بودم که عده ای از دوستان گفتند که چند طلبه در حرم مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند و طبیعتا ناراحت شدم ولی نمیدانستم که چه کسانی مجروح شده اند و برای مطالعه به کتابخانه رفتم و در کتابخانه یکی از طلاب مرا صدا کرد و گفت این فیلم را ببین همان فیلم طلبه های مورد ضرب و شتم است و من اول که کلیپ را دیدم متوجه حاج آقای پاکدامن شدم که مورد اصابت ضربه چاقو قرار گرفته اند و در ذهنم نیت کرده بوده بودم که سریع به حاج آقایمان زنگ بزنم که حال ایشان را بپرسم در همین حال حاج آقای خودمان را در فیلم دیدم و باحالت اضطراب شدید از پله ها پایین آمدم تا حدی که در پله ها زمین خوردم و رسیدم به سمت حجره وبه هر کسی زنگ میزدم گوشی را برنمیداشت و من هم گیچ شده بودم و نمیدانستم باید چکار کنم و با کمک یکی از رفقای طلبه تاکسی گرفتیم و رفتیم امدادی و وقتی به آنجا رسیدم بسیار شلوغ بود و همه من را نگاه میکردند و یک نفر دست مرا کشید و بدون مقدمه گفت که حاج آقا شهید شده است!!! خب حال من در آن لحظه خیلی بد بود و از فشار زیاد افتادم و اصرار کردم که باید حاج آقا را ببینم و با اصرار به درون اتاقی رفتم و بر روی چهره حاج آقا یک لبخند کوچکی را میدیدم و وقتی حاج آقا را بوسیدم هنوز بدن حاج آقا گرم بود و بعد از آن آغوش و بوسه خیلی خیلی آروم شدم.
به مادر شما چه کسی خبر شهادت حاج آقا را داده بود؟
مادر بنده هم مثل حاج آقا مقداری از وقتشان را برای کمک از نیازمندان قرار میدادند و در آن لحظه های شهادت مشغول پخت و توزیع حلیم در بین مردم بودند و دو سه ساعت بعدش متوجه شدند که اول گفتیم حاج آقا پایشان دچار مشکل شده است و در بیمارستان هستند وبعد از آنکه مادرم آمدند کم کم به ایشان خبر شهادت را گفتیم.
دختر شش هفت ساله حاج آقا چطور از خبر شهادت ایشان مطلع شدند و چه واکنشی داشتند؟
رفتار و واکنش های خواهرم به نحوی بود که گویی خود حاج آقا خواهرم را آرام کرده بود چرا خواهرم اصلا بیتابی نمیکرد و حرفهای جالبی میزد که گریه نکنید و دشمن را شاد نکنید و در مراسم ها آرام بود و ما را هم آرام میکرد.
به نظر شما چه چیزی باعث شد که خداوند رزق شهادت را نصیب حاج آقا بکند؟اصلا شما احتمال اتفاق را میدادید؟
اگر بدون تعارف بخواهم عرض کنم بله زندگی حاج آقا نحوی بود که از خودم گاهی میپرسیدم چرا حاج آقا شهید نمیشوند و علت این حرفم هم این بود که حاج آقا خیلی حرف از شهادت و آرزوی شهادت داشتند. وانصافا هم شهادت زیبایی بود با دهان روزه و در ماه مبارک و حرم امام رضا(ع).
به نظر شما مجروح کردن و بشهادت رساندن شهید اصلانی و دارایی برنامه ریزی شده بوده است یا آن فرد اتفاقی چند روحانی را میبند و به آنها حمله میکند؟
به صورت قطعی نمی شود چیزی گفت ولی در هر حال این سه عزیز فعالیت های فرهنگی زیادی داشتند و از پیشرفت فرقه ها جلوگیری میکردند و از طرفی هم ضارب همانطور که در فیلم ها مشخصص است آموزش دیده بوده است پس احتمال هر چیزی است.
از ویژگی های اخلاقی شهید اصلانی برامون بگید؟
حاج آقا اولین فردی بودند در فامیل که طلبه شدند و قبل از آن طلبه در فامیل نداشتیم و به واسطه اخلاق خوب ایشان در طی سالیان سال 18 تا 20 نفر از افراد فامیل طلبه شدند و وقتی از بچه های فامیل میپرسیدند میخواهی چه کاره شوی میگفتند میخواهیم مثل شیخ محمد بشویم!!
من و برادرم هم خودمان دوست داشتیم طلبه شویم و حاج آقا هیچ وقت چیزی به ما تحمیل نکردند.
در خود روستایمان هم حاج آقا اولین نفر بودند که طلبه شدند الان حدود 50 طلبه روستا دارد.
یکی دیگر از ویژگی های شهید توجه به علم بود تا حدی که ایشان به مادرم پیشنهاد کردند ادامه تحصیل بدهند و مادرم بعد از بدنیا اوردن آخرین فرزند خود به تحصیل ادامه دادند و لیسانس الهیات را اخذ کردند.
حاج آقا موافق تجملات نبودند و میفرمودند امام جماعت باید کف جامعه باشد و این همراهی مادر را هم میطلبید.
عشق و علاقه به مقام معظم رهبری به حدی بود که این علاقه را به ما هم سرایت داده بود.
از حاج آقا چه خاطره ای جالبی دارید؟
با حاج آقا برنامه سفر زیاد داشتیم و بسیار خوش سفر بودیم اخرین سفری که رفته بودیم حدود یکی دو ماه قبل از فوت ایشان به راهیان نور بود و بنده حس کردم اخلاق حاج اقا در این سفر کمی متفاوت تر نسبت قبل شده مثلا کارت بانکی را به بنده سپرده بود و به اصطلاح مدیریت مالی دست من بود و سعی میکرد همه چیز فراهم باشد و همواره از علاقه اش به شهادت می گفت تا جایی که ما شوخی میکردیم اگه شما شهید شدی در مصاحبه چه بگوییم و از این شوخی ها…..
ما لب کارون بودیم و حاج اقا از من و برادر و دامادمان عکس گرفت و گفت حالا از من یک عکس شهادتی بگیرید من گفتم حالا یک عکس دسته جمعی بگیریم حاج آقا اصرار به عکس تکی داشتند تا حدی که بقیه به شوخی میخواستند وارد عکس شوند ایشان فرمود اجازه بدهید یک عکس شهادتی تکی داشته باشم و وقتی رسانه ها بعد از شهادت حاج آقا گفتند چه کسی را برای تصویر خبر دارید ما گفتیم عکس شهادتی…..
این مطلب بدون برچسب می باشد.
تمامی حقوق این سایت محفوظ است.
طراحی و توسعه:استودیو هنر ایده نگار