۞ امام محمد باقر (ع):
خداوند دنیا را به دوست و دشمن خود می دهد ، اما دینش را فقط به دوست خود می بخشد.

موقعیت شما : صفحه اصلی » اخبار مدرسه » اسلایدر » همه مطالب » یادداشت و مقاله
  • شناسه : 1593
  • 18 تیر 1402 - 12:18
  • 312 بازدید
  • ارسال توسط :
  • نویسنده : محمد باقر تقوی سبزواری
ادبیات معنا گرا یا ادبیات برتر
مقاله ای از محمد باقر تقوی سبزواری

ادبیات معنا گرا یا ادبیات برتر

با توجه به آنچه که امروز به عنوان علم نحو آموخته میشود باید گفت این علم بیش از حد به لفظ اعتناء و اعتماد کرده است و حتی نعنا را نیز در گرو لفظ میداند در حالی که لفظ تنها طریق الی المعنی است. شناخت مکاتب نحوی بصره و کوفه و... باعث میشود تا به عمق مبانی علم نحو لفظ گرا پی ببریم.

چکیده: با توجه به آنچه که امروز به عنوان علم نحو آموخته میشود باید گفت این علم بیش از حد به لفظ اعتناء و اعتماد کرده است و حتی نعنا را نیز در گرو لفظ میداند در حالی که لفظ تنها طریق الی المعنی است. شناخت مکاتب نحوی بصره و کوفه و… باعث میشود تا به عمق مبانی علم نحو لفظ گرا پی ببریم. از طرفی کتب نحوی و روش تدریس فعلی دارای ضعف هایی از قبیل عدم جامعیت، عدم استلالی بودن، عدم کاربردی بودن، ، عدم دقت در معنا و مراد متکلم و… میباشد که نمیتواند  فهم دقیق و عمیق متون عربی را برای طلاب مهیا کند. در اینجاست که علم ادبیات معنا گرا جایگاه خود را در فهم متون دینی می یابد. البته فهم معنا و مراد متکلم به دو عنصر درک مفردات و مرکبات متن است که در درک مفردات ما به علومی همچون لغت، معجم شناسی، صرف و اشتقاق نیاز داریم. در ادراک مرکبات جمله نیز به علوم نحو، بلاغت، مفهوم شناسی و ادبیات تحلیلی نیاز داریم. ادبیات معنا گرا شش ویژگی مهم دارد که عبارتند از قرآن گرائی، اختصار گرائی، معنا گرائی، کاربرد گرائی، استدلال گرایی، فایده گرائی. هر شش اصل اگر در کنار یکدیگر ملاحظه گردند و علوم لازم برای آن تحصیل شود فرد میتواند ادعا کند که متن را میفهمد و برداشت صحیحی دارد.

کلید واژه: علم نحو، معنا گرایی، مکاتب نحوی، لوازم فهم معنا، ضعف نحو موجود

مقدمه

از آنجایی که زبان دین اسلام عربی است و برای فهم دین نیازمند زبان عربی هستیم و از طرفی این زبان دارای  پیچیدگی هایی است لذا برخی مبادرت به آموختن تمام قواعد عربی می کنند تا به کمک آن فهم دقیقی از متون دینی داشته باشند. اما از انجایی که قرآن و اهل بیت ع در کلام خود ظرافت های زیادی دارند آموختن  ادبیات زبان عربی به صورت قواعد لغظی در برخی موارد نه تنها مفید نیست بلکه بیهوده است و از سویی دیگر کفاف فهم متون وحیانی را ندارد . حال جای این سؤال هست پس طلاب چگونه باید عربی را بیاموزند تا در فهم دین برای انها کافی و مفید باشد؟ به تعبیر دیگر چه نحوی بخوانند تا با آن بتوانند معنای دقیق قرآن و روایات را بفهمند؟ این موضوع از بحث های جدید علم نحو است و در حقیقت در جایگاه فلسفه علم نحو بررسی شود. در برخی از مجلات و کتب تا حدی به صورت غیر مستقیم به این موضوع پرداخته شده است مانند کتاب نحو از دیدگاه علماء شیعه آقای مصطفی جمالی و برخی از کتب نیز سعی کرده اند در نوشتن کتاب خود ناظر به فهم زبان شارع عمل کنند مانند معانی النحو صالح سامرائی و مغنی اللبیب ابن هشام. برخی از معاصرین نیز مانند اقای وکیلی و قدیمی نژاد به این مسأله اشاره فرموده اند. ادبیات معنا گرا یا همان ادبیات قرآنی تنها روشی است که به ما در فهم دقیق و کامل آیات و روایات کمک میکند. این نوع ادبیات گرایی، چون به دنبال ادراک مفهوم و مراد متکلم است از طرفی جامع و از طرف دیگر ناظر به نیاز فقیه خواهد بود.

بخش اول :ویژگی های علم نحو لفظ گرا

علم نحو در مکاتب قدیم دارای ویژگی هایی بوده است که بر حسب مکتب های مختلف تغییراتی داشته است مثلا در مکتب کوفه سعی بر بررسی علم نحو از پنجره استعمالات عرب داشته و علماء بصره به دنبال منضبط کردن استعمالات در قواعد بوده اند. تقریبا تمام مکاتب دیگر نیز به دنبال همین دو گروه حرکت کرده اند. ویژگی مشترک هر دو گروه در این است که با دقت سعی در تبیین تمام نکات ادبیاتی دارند و میکوشند ادبیات عرب را کامل  به مخاطب خود معرفی کنند. بر همین اساس گاه مطالب طولانی و خسته کننده ای را مطرح میکنند که آموختن آنها زمان زیادی میبرد و فایده کمی دارد .

برای شناخت بهتر علم نحو موجود و ضعف های آن  باید سه مسأله اساسی را بررسی کرد اول مکاتب نحوی و خصوصا بصریون و کوفیون و طریقه عملکرد آنها در روش تدوین نحو دوم بررسی کتب موجود در حوزه های علمیه و اثر علمی آنها سومین مطلب هم ضعف های این نوع از نحو آموزی. بررسی این موضوع جایگاه نحو در حال حاضر را نشان میدهد و برای شناخت ادبیات قرآنی نیز لازم است.

 فصل اول: شناخت مکاتب نحوی

الف) مکتب بصره: در واقع باید گفت ابوالاسود و شاگردانش اولین کسانی بودند که قواعد نحوی را در شهر بصره ایجاد کرده اند که وی طبق قضیه مشهور علم نحو را از حضرت علی علیه السلام گرفته بود. به همین جهت بصریان در تدوین و دادن آراء در علم نحو ازدیگر مذاهب سبقت گرفتند که باعث پیدا شدن نحات بزرگی در بصره شد. معروفترين چهره نحو بصره كه به عنوان پيشواى اين دانش در آن ديار مطرح است خليل ‏بن احمد فراهيدى مؤلف كتاب مشهور العين است. وى استاد سيبويه در نحو است و كسى است كه اين دانش را تهذيب كرد و آن را گسترش داد و به بيان علل آن پرداخت. سيبويه علم نحو را از خلیل آموخت و در تدوين كتاب « الکتاب » خويش از نظريات خليل استفاده بسیاری برد. شهرت سیبویه به الکتاب وی است که آن را به سبب ارزش و اهمیتش قرآن النحو و سیبویه را امام النحویین می خوانده اند (ابوطیب لغوی ، 65 ) .وی در این کتاب برای نخستین بار اصول و قواعد نحو را پایه ریزی و ایجاد کرد . در حقیقت با ظهور الکتاب سیبویه مکتب نحوی بصره به ریاست سیبویه ایجاد شد. قواعدی که سیبویه در الکتاب تدوین کرد ، چندان قوی و جامع بود که تا قرنها بعد نحویان هر دو مکتب نتوانستند چیزی برآن بیفزایند و تنها به شرح و تبیین آن بسنده کردند . از دانشمندان این مکتب میتوان به ابوالاسود دوئلی، احمد فراهیدی و سیبویه و مازنی و مبرد و اخفش و… اشاره کرد.(بدائة النحو، صفایی بوشهری، ص 10 )

ب) مکتب کوفی: این مکتب که توسط کسائی و فراء پایگزاری شد در حقیقت متأثر از مکتب بصره است و اگرچه در اصول و قواعد کلی علم نحو فرقی با مکتب بصره ندارد ولی در سه عرصه با آن تفاوت دارد

اولین فرق بین این مکتب با مکتب بصری در نحوه بدست آوردن قوانین عربی است. در این مکتب بر خلاف بصریون بیشتر به اشعار و الفاظ عامیانه تمام اعراب میپرداخت و فقط کار به عربی فصیح نداشت اگرچه در برخی از موارد از فصاحت نیز بهره جسته است. همین گستردگی استعمالات از وجه تمایزات مهم بین دو مکتب به شمار میرود.

دومین تفاوت بین علماء نحوی دو مکتب در روش بیان قوانین است. در حقیقت علماء بصری پس از جمع آوری استعمالات آنها را تبدیل به قانون کلی کرده و فورا برای آن یک قانون یا دلیل بیان میکردند اما علماء کوفی بیشتر قوانین را به طور کلی و بر حسب استعمال میچیدند و سعی میکردند در حد امکان قوانین را منطبق با استعمالات کنند نه قوانین ذهنیه.

سومین فرق بین این دو مکتب را میتوان نتیجه فرق های قبلی دانست و ان هم در طریقه نوشتن کتب و نتیجه گیری های آنهاست چراکه بصریون پس ایجاد قوانین و قیاس و دلیل از استعمالات همان قوانین را می آوردند و موارد خلاف قانون را توجیه می کردند. اما مکتب کوفی با بررسی استعمالات قوانین کلی ارائه نمیکردند بلکه با بررسی استعمالات همان استعمالات را تبدیل به قانون میکردند و لذا نیاز مند توجیه و تفسیر های عقلی بصریون نمیشدند.

از علماء این مکتب میتوان به معاذ هراء، ابوجعفر رواسی، کسائی و فراء اشارهکرد که عمدتا به دربار خلفاء ره یافته بودند و به همین دلیل برتری ای بر عالمان بصری یافتند. از همین رو توانستند مکتب خود را به عنوان یک مکتب قوی و ماندگار تثبیت کنند.

یکی از کتبی که اختلاف نظر های بصریون و کوفیون را بررسی کرده است کتاب الانصاف فی مسائل الخلاف ابن انباری است که وی در ابتدای بحث ریشه کلمه اسم می نگارد:« ذهب الكوفيون إلى أن الاسم مشتق من الوسم- و هو العلامة- و ذهب البصريون إلى أنه مشتق من السّموّ- و هو العلوّ-.

أما الكوفيون فاحتجوا بأن  قالوا: إنما قلنا إنه مشتق من الوسم لأن الوسم في اللغة هو العلامة، و الاسم وسم على المسمّى، فصار كالوسم عليه؟ فلهذا قلنا: إنه مشتق من الوسم، و لذلك قال أبو العباس أحمد بن يحيى ثعلب: الاسم سمة توضع على الشي‌ء يعرف بها. و الأصل في اسم وسم، إلا أنه حذفت منه الفاء التي هي الواو في وسم، و زيدت الهمزة في أوله عوضا عن المحذوف، و وزنه إعل؛ لحذف الفاء منه.

و أما البصريون فاحتجوا بأن قالوا: إنما قلنا إنه مشتق من السّموّ لأن السّموّ في اللغة هو العلوّ، يقال: سما يسمو سموّا، إذا علا، و منه سمّيت السماء سماء لعلوّها، و الاسم يعلو على المسمّى، و يدل على ما تحته من المعنى، و لذلك قال أبو العباس محمد بن يزيد المبرّد: الاسم ما دلّ على مسمّى تحته، و هذا القول كاف في الاشتقاق، لا في التّحديد، فلما سما الاسم على مسمّاه و علا على ما تحته من معناه دلّ على أنه مشتق من السّموّ، لا من الوسم.»

 ج) مکاتب دیگر ( بغدادیون و اندلسیون و مغربیون )

این مکاتب در حقیقت تمام علم خود را از دو مکتب قبلی میگیرند و مطلب جدیدی ندارند بلکه بیشتر سعی در مقایسه بین اقوال و استدلال های دو مکتب کنند و یک قول را بپذیرند و قولی را رد کنند. از علماء این مکاتب میتوان به ثعلب، ابن قتیبه، ابن معط، شلوبین و ابن ضائع اشاره کرد. در حقیقت نظریات این گروه گاه از کوفیان و گاه از بصریان گرفته شده است.

فصل دوم: کتب موجود در حوزه های علمیه

آنچه که امروز به عنوان کتب موجود در حوزه خوانده میشود چه در زمان قبل تر مانند جامع المقدمات و مغنی اللبیب و چه در زمان حال دارای نقاط قوت و ضعفی هستند که در فهم متن اثر گزار است. برای فهم ادبیات فعلی باید این کتب مورد بررسی قرار گیرد تا از خلال بحث در ان ضعف های موجود و وضع ادبیات مطلوب پدیدار گردد.

الف) کتاب هدایه:

کتاب هدایه در چهار فصل مقدمه، بخش اسم، بخش فعل و بخش حرف تنظیم شده است که در آن بسیاری از مطالب نحوی بیان شده است. در فصل اسم به بررسی معربات و انواع آنها و مبنیات و انواع آنها میپردازد. بخش فعل نیز به بررسی انواع فعل و اعراب و بناء آن میپردازد. در بخش حروف نیز به بررسی تقسیمات حروف میپردازد. اختصار و بیان مطالب اصلی و رکن در نحو و ساختار منطقی در نگارش از نقاط قوت این کتاب به شمار می آید.

از نقاط ضعف این کتاب میتوان به عدم جامعیت در مباحث نحوی، عدم بیان استدلالات لازم و ضعف در ارائه شاهد مثالهای کاربردی قرآتی و روایی اشاره کرد. این کتاب اگرچه به عنوان یک کتاب مقدماتی است ولی جامعیت لازم برای مباحث را ندارد. عدم مطرح شدن باب اشتغال و منصوب به نزع خافض و بحث جملات از مهمترین این مباحث هستند.

ب) کتاب الصمدیه

این کتاب که نویسنده آن شیخ بهائی است به صورت بسیار مختصر و موجز نوشته شده است. این کتاب در پنج حدیقه نوشته شده است. حدیقه اولدر مورد تعریف،فایده ،موضوع علم نحو،اقسام اسم و فعل،اعراب و بنا سخن به میان آورده است. حدیقه دوم اسما معرب مرفوع،اسما معرب منصوب،اسما معرب مجرور،نواسخ ،اسما مبنی،اسما عمل کننده، را بیان کرده است. حدیقه سوم کلام را در مورد اعراب فعل مضارع عوامل جزم فعل مضارع و افعال مدح و ذم،افعال قلوب ،افعال تعجب جاری ساخته است.  حدیقه چهارم بحث از جمله و جملاتی است که محلی از اعراب دارند ویا جملاتی که محلی از اعراب ندارند میشود. حدیقه پنجم نیز به بررسی مفردات میپردازد و آنها را به ترتیب حروف الفبا مورد بررسی قرار میدهد. اختصار در عین کثر مطالب و وجود شروح بسیار قوی از نقاط قوت این کتاب می باشد. ضعف های این کتاب اجمال بیش از حد، نبود استدلال و تحلیل های مناسب، عدم هماهنگی با کتب قبلی و بعدی ای که طلبه میخواند و ضعف محتوایی اشاره کرد. البته ویژگی اصلی این کتاب را میتوان خلاصه و مفید بودن آن دانست. این کتاب در حوزوه نیز معمولا به صورت مختصر مورد بحث قرار میگیرد در حالی که بررسی ان نیاز به زمان بیشتری دارد و در این زمان کم نمیتوان همه جنبه های علمی آنرا مورد بررسی قرار داد.

ج) کتاب سیوطی

این کتاب شرح سیوطی بر شعر های ابن مالک است و در این کتاب ابتداء به بررسی نکرات و اقسام هفتگانه معارف میپردازد و بعد از آن وارد معربات شده و انواع معربات و عوامل آنرا مورد بررسی قرار میدهد. پس از ان به بررسی چند بحث از فعل و پس از آن بحث هایی متفرقه از علم نحو را بیان میکند و در نهایت به مباحث صرفی اشاره ای میکند. این کتاب دارای متن پیچیده و و قوی ای است که فهم ان در کنار ابیات عربی باعث قوت در فهم متن میگردد. از ضعف های این کتاب می توان به عدم نظم، غموض بیش از حد در بیان مطلب، بررسی مباحث کم فایده، عدم استدلال های مناسب و تطویل مباحث اشاره کرد.

د) کتاب مغنی الادیب:

این کتاب که خلاصه کتاب مغنی اللبیب است در هشت باب نحوی چیده شده است که فقط فصل اول که بررسی مفردات است و پنجم که به تعبیر ابن هشام « ذكر احكام يكثر دورها و يقبح بالمعرب جهلها و عدم معرفتها على وجهها » است  خوانده میشود. در این کتاب مفردات بر اساس حروف الفبا آورده میشود و در هر بحث اقسام و معانی کلمه همراه با ایات و اشعار آن مورد بررسی قرار میگیرد. این کتاب یک کتاب اجتهادی است و از دو منظر قابل تعریف است.  اول اینکه دروازه ای به سوی علوم دیگر مانند منطق و اصول و بلاغت است.  دوم اینکه موضوع کتابش را جامع بررسی کرده است. در حقیقت این کتاب را تبدیل به دائر المعارف نحوی برای مفردات کرده است. از نقاط ضعف این کتاب طرح مباحث بیهوده و سماعی، عدم انسجام بحث ها و گسست در مباحث، بیان اقوال زیاد و بی فایده طرح مباحث غیر مرتبط در ابواب مختلف و عدم جامعیت در نحو  می باشد.

ه) کتب دیگری که در حوزه ها و به سلیقه افراد خوانده میشود

کتابهای مختلفی مانند بدائة النحو، شرح ابن عقیل و الکافی به جای کتب بالا خوانده میشود. این کتب نیز در مباحث محتوایی و متنی غالبا ضعف هایی دارند که مناسب نیستند و نتوانسته اند نیاز طلبه به متن فهمی را ایجاد کنند و مهمترین ضعف انهو همان حفظ گرائی است. در مقابل کتبی مانند جامع المقدمات و ملا جامی و شرح تصریف و… خوانده میشوند که دارای مطالب سخت و بعضا غیر کاربردی هستند ضمن اینکه این کتب نیز بیش از حد به الفاظ توجه کرده اند. تقریبا باید گفت مجموع تغییرات فعلی در حوزه هم به سمت ادبیات قرآنی و معناگرا نرفته است.

فصل سوم: ضعف های موجود در نحو آموزی فعلی

قبل از ورود به بحث باید این نکته را بررسی کرد که غایت و هدف علومی که در حوزه میخوانیم چیست و ثانیا غرض نویسنده از نوشتن یک کتاب نحوی چیست؟ هنگامی که این دو مشخص شود وضع موجود و مطلوب مشخص میشود و با مقایسه بین انها به راحتی پی به روش و راهی که باید رفت، می بریم.

هدف یک طلبه از علم نحو گاه فقط فهم یک متن عربی به صورت ترجمه محور است. گاه غرض او فهم عمیق و مطالب دقیق است. گاه اغراض دیگری مثل یادگیری زبان عربی به دلیل ثواب، مکالمه عربی، نوشتن عربی، خواندن کتاب و مجلات عربی و… را دنبال میکند.  مهمترین و برترین هدف از ادبیات همان فهم عمیق و دقیق متن است و هدف اصلی در حوزه نیز همین است چون کسی که دین را خوب فهمید انذار و تحذیر که همان تبلیغ است را به درستی انجام خواهد داد و فهم دین در گرو فهم فرد بوسیاه ابزار علمی در اختیار او مثل فقه و نحو و… است .

اما وقتی به مقدمه کتب نحوی مراجعه میشود میبینیم هدف از آنها چیز دیگری است و آنها غایت و هدف کتاب و آموزه خود را چیز دیگری معرفی کرده اند. برخی آنرا فهم اعراب و بناء و ترکیب کلمات عربی، برخی در امان ماندن از خطا و غلط و برخی اعراب گزاری را و برخی نیز دانستن قوانین نحوی بیان کرده اند. در اینجا اگرچه ذکر نظر چند تن از نویسندگان کتب نحوی شایستهاست ولی برای اختصار نیاورده ایم.

با تأمل در این مسأله میتوان متوجه شد که بین غرض طلبه از نحو خواندن و غرض نویسندگان کتب نحوی عموم و خصوص من وجه وجود دارد. نکته اصلی این است که طلبه به دنبال علم عربی برای فهم قرآن است و کتب موجوده برای فهم زبان عربی بیان شده اند. از همین جاست که نحو فعلی دارای ایراداتی به شرح زیر است.

الف) بحث در  به باره مطالب طویل و بیهوده: گاه در کتب نحوی مطالب زیادی مطرح میشود که کاربردی در فهم آیات و روایات ندارد و صرفا بحث های لفظی و ذهنی هستند. به طور مثال بحث در باره اقوال شاذ و یا استعمالات شاذ و یا ادله واضح البطلان است که هیچ کدام از اینها صحیح نیست چرا که باعث اتلاف وقت میگردد. به طور مثال در کتاب سیوطی و مغنی گاه از اشاعری بحث میشود که نمیتوانند محل شهادت باشند و یا آیاتی وارد میشود که طبق قرائت معروف و یا قرائت موجود نیست که دانستن آن هم دردی دوا نمیکند. برخی از تحلیلات نیز فایده ای ندارند مانند اینکه چرا فعل مبنی است و یا اینکه چرا علم معرفه است و اینکه چرا اسم غیر منصرف کسره نمیگیرد و… . به طور مثال در کتاب جامع النقدمات در تحلیل اینکه چرا اعراب اختصاص به آخر کلمه دارد آمده است « إنّما اختصّ الإعراب باختلاف آخر الكلمة لأنّ اختلاف الأوّل و الوسط دليل على وزن الكلمة، فلا يصير دليلا لشي‌ء آخر، و اختلاف آخر الكلمة إمّا بالحركات كاختلاف زيد في نحو: جاءني زيد، و رأيت زيدا، و مررت بزيد، و أمّا بالحروف… »( جامع المقدمات، همراه با شرح مدرس افغانی،1/450)

ب) لفظ گرایی و عدم دقت در معنا: از دیگر مشکلات علم نحو موجود دقت زیاد بر روی الفاظ است به طوریکه اصلا معنا و مراد مخاطب مورد بحث نیست بلکه فقط میخواهند ببینند که از این لفظ چه فهمیده میشود. لذا می بینیم دقت بسیار کمی به قرائن و حالات متکلم میشود در حالی که این موارد از لفظ پردازی مهمتر است و اصل معنا است و نه لفظ. برای همین است که دقت در قرائن متصل و منفصل اهمیت والایی در فهم متن دارند. به طور مثال مرحوم عالمه طباطبایی در تفسیر آیه 8 سوره سبأ: »وَ مَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِیرًا وَ نَذِیرًا وَ لَکِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُون« با تأسّی به راغب اصفهانی و بر اساس إلتزام به یک قاعده نحوی در مکتب بصری، متاسفانه »کَافَّةً« را در این آیه به معنای »نگهدارنده« معنا میکند نه »جمیعاً«. وی میگوید: »أما كون كافة بمعنى »جمیعا« و حال من الناس، و المعنى: و ما أرسلناک للناس جمیعا فهم یمنعون عن تقدّم الحال على صاحبه المجرور ( تفسیر المیزان، علامه طباطبایی 1389ق 15/351(.« یعنی »اینكه كَافَّةً را به معنای «جمیعا» و حال از ناس بدانیم و بگوییم معنای آیه این است كه »ما تو را نفرستادیم مگر برای همه مردم« باید گفت كه نحویان اجازه چنین تركیبي را نميدهند كه حال (جمیعا) بر ذوالحال مجرور خود (للناس) مقدم گردد». در حالی که در تمام ایات قرآن کافة حال است و آیه با معنای نگهدارنده معنای محصلی ندارد.

ج) جمود بر روی قوانین و دستورات نحوی: یکی دیگر از ضعف هایی که مطرح است جمود بر روی مبانی لفظی نحوی است. چون در نحو امروز اینگونه القاء میشود که لفظ حاکم است و هر چه از لفظ برداشت کردیم همان است. در بسیاری از موارد عدم دقت در مراد گوینده باعث عدم فهم صحیح و بلکه فهم گمراه کنند میشود. در بسیاری از موارد ممکن است مراد متکلم پنهان باشد و الفاظ به تنهایی آنرا نشان ندهند بلکه مجبور هستیم از قرائن و سیاق کلام استفاده کنیم تا مفهوم و مراد را متوجه شویم و در برخی موارد مفهوم ظاهری جمله با مراد جدی و حقیق متکلم تفاوت دارد .

د) مبنی بودن بر استعمالات جاهلی و عامیانه: اینکه علم نحو بر اساس استعمالات عرب جاهلی چیده شده و از آن به عنوان معیار استفاده کرده اند گواه بر عدم رسایی آن برای فهم متون دینی است. مطلب دیگری نیز هست که برای فهم ادبیات به استعمالات عامیانه استدلال شده است درحالی که متون دینی ما از فصیح ترین متون هستند.

ه) عدم کاربردی بودن: منظور از عدم کاربردی بودن در اینجا این است که مطالب نحوی بر اساس کاربردی کردن نوشته نشده است و مهارتی طراحی نشده اند. بلکه اطلاعاتی هستند که در اختیار فرد قرار داده میشوند و همین مطلب نحو را به یک بحث حفظی تبدیل کرده است. مشکل دیگری که به وجود می آید کاهش انگیزه طلاب از خواندن مطالب است که به مرور زمان باعث ضعف درسی طلاب میشود.

و) عدم استدلالی بودن: اگرچه برخی از تحلیل و استدلال ها فایده ای ندارند اما برخی از استدلال ها به معنا مربوط میشود. یعنی اگر بر اساس استدلالی مطلبی را پذیرفتیم معنای جمله با پذیرش استدلال و مبنای دیگر متفاوت میشود. به طور مثال اگر پذیرفتیم حال باید نکره باشد دیگر نمیتوانیم معرفه ای را حال بگیریم و اگر پذیرفتیم حال نمیتواند بر ذو الحال مجرور مقدم شود دیگر نمیتوان برخی کلمات را حال گرفت. اگر پذیرفتیم بین حال و صفت فرقی نیست آنگاه تمام جملات مررت بزید علیلا و مررت بزید العلیل فرقی نیست. پس برخی از مطالب بر روی معنا اثر دارند که باید دلیل آنها را بررسی کنیم و قول صحیح را بپذیریم. یکی از بحثهایی که تأثیر در معنا دارد این است که آیا حروف جر نائب مناب یکدیگر میشوند یا نه؟ در همین موضوع در کتاب مغنی الادیب آمده است: مذهب البصریین أن أحرف الجر لا ینوب بعضها عن بعض بقیاس کما أنّ احرف النصب کذلک و ما أوهم ذلک فهو عندهم إما مؤول تأویلا یفبله اللفظ کما قیل فی قوله تعالی « و لأصلبنّکم فی جذوع النخل» إنّ فی لیست بمعنی علی و لکن شبه المصلوب لتمکنه من الجذع بالحال فی الشئ و إما علی تضمین الفعل معنی فعل یتعدی بذلک الحرف، کما ضمن بعضهم شربن فی قوله شربن بماء البحر معنی روین و أحسن فی قوله تعالی « و قال یا أبت هذا تأویل رؤیای من قبل قد جعلها ربی حقا و قد احسن بی» معنی لطف و إما علی شذوذ إنابة کلمة عن أخری و هذا الأخیر هو محمل البا عند اکثر الکوفیین و بعض المتأخرین و لا یجعلون ذلک شاذا و مذهبهم أقل تعسفا.

اما صالح سامرائی در کتاب خود مینگارد:« و الحقّ أنّ الاصل فی حروف الجر أن لا ینوب بعضها عن بعض بل الاصل أنّ لکل حرف معناه و إستعماله. لکن قد یقترب معنیان أو اکثر من معانی الحروف فتعاور الحروف علی هذا المعنی و إیضاح ذلک أنّ حرف الجرّ فی العربیّة قد یستعمل لأکثر من معنی فمن مثلا تستعمل للابتداء الغایة و لتبعیض و لبیان جنس و لتعلیل و غیرها و الباء تستعمل للالصاق و الاستعانة و التعویض و التعلیل و غیرها و اللام للملک و الاستحقاق و لانتهاء الغایة و لتعلیل و غیرها. و قد تقترب المعانی من بعضها أو یتوسع المعنا فیستعمل بعضها فی معنی بعض أو قریب فمثلا قد یتوسع فی معنی الالصاق بالباء فیستعمل للظرفیة فتقول اقمت بالبلد و فی البلد ولکن یبقی لکل حرف معناه و استعماله المختص به و لا یتماثلان تماما.( معانی النحو صالح سامرائی 3/8 مؤسسة التاریخ العربی 1434 ه.ق)

به طور کلی این مطلب دارای فایده معنایی است اگر قول بصریون را پذیرفتیم و گفتیم معنای ظرفیت در بین باء و فی متفاوت است باید فرق معنایی را تبیین کرد. مثلا در اقمت بالبلد یعنی همواره داخل خود شهر بوده ولی اقمت فی البلد یعنی فرد در شهر و یا اطراف آن بوده است. اما بنابر قول کوفیون چنین فرق معنایی برداشت نمیشود.

ز) تکراری شدن مطالب همراه با عدم جامعیت: از آنجایی که طلبه در طول چند سال مطالبی را میخواند که غالبا تکرار مطالب گذشته است. این تکرار علاوه بر ملال آوری نتیجه عدم دقت در آموزشی بودن کتب و کاربردی نبودن روش کتاب و تدریس است. این مسأله از طرفی باعث میشود بسیاری از نکات مهم نحوی که در فهم معنا و متن کمک میکند بیان نشود و این نیز مضر است. به طور مثال در علم نحو به مباحث قرائن پرداخته نمیشود و یا بحث تشخیص مرجع ضمیر و اسم اشاره مورد بحث قرار نمیگیرد یا به طور مثال هیچ گاه صحبتی از ترکیبات مختلف یک جمله بحثی نمیشود. همین عدم جامعیت در قوانین نحوی باعث میگردد فرد در فهم متن دچار مشکل شود.

بخش دوم: ویژگی ها و اصول ادبیات معنا گرا

ادبیات معنا گرا به دنبال فهم متن و سپس مراد جدی مخاطب است و تمام اهمیت خود را در درک صحیح میداند. در این نوع از ادبیات الفاظ و اعراب همه فرع برای معنای موجود هستند. دلیل این مطلب هم فلسفه تکلم است که انسانها برای فهماندن مفاهیم الفاظ را ابداع و استفاده کرده اند و الفاظ فقط طریق الی المعنا هستند. لذا برای رسیدن به معنا فقط دانستن قوانین الفاظ کافی نیستند و باید علومی را در کنار آنها بدانیم تا به مفهوم و مراد مخاطب پی ببریم.

در همین زمینه مصطفی جمالی در کتاب خود مینگارد:« هدف طلاب علوم دینی فقاهت به معنای عام آن است یعنی بدست آوردن حکم خداوند در تمام شئون زندگی بشر در زمینه هائی چون احکام عبادت و معاملات و مباحث علوم انسانی در بخش های مختلف آن مانند جامعه شناسی، روانشناسی، و غیره که در عصر حاضر اهمیت زیادی پیدا کرده است و ذهن دانشمندان اسلامی را به خود مشغول داشته است و ارشاد های مقام معظم رهبری از اهمیت این مسأله است. از عوامل مؤثر در تحقق این هدف تحول در مقدمات این علوم یعنی صرف و نحو و منطق و بلاغت است. از کاستی هائی که همواره در این حوزه وجود داشته است نپرداختن به این علوم به صورت اجتهادی و با توجهبه مبانی فقهی شیعه است. فقهاء شیعه دارای مبانی متقن در حوزه ادبیات هستند و این مبانی به گونه ای است که قابلیت ثمر دهی فراوان دارد و میتوان بر اساس آن علوم ادبی از جمله علم صرف  را پایه ریزی نمود.

فصل اول: علوم مورد نیاز برای ادبیات معنا گرا

در این فصل بررسی میشود که چه علومی باید درکنار یکدیگر قرار گیرند تا معنای متن مشخص شود. هشت علم باید حتما باشند تا فرد بتواند مفهوم یک متن را برداشت کند به تعبیری فقط علم به قوانین الفاظ عرب باعث فهم معنا نمیشود. به طور کلی برای فهم متن باید شناخت دقیقی از مفردات آن همراه با مرکبات آن داشته باشیم. پس به طور کلی علوم مورد نیاز دو نوع هستند

الف) علومی که در ادراک مفردات کاربرد دارند: این علوم که با بررسی یک مفرد معنای دقیق آنرا برای ما ایجاد میکند و از برداشت غلط جلو گیری میکند. چهار علم در این محدوده قرار میگیرند که عبارتند از معجم شناسی، لغت شناسی، صرف، اشتقاق.

اولین گام در فهم مفردات این است که بدانیم به چه منبعی مراجعه کنیم و منابع قوی و دسته اول و صحیح تر را بشناسیم تا در ارجاع به منبع و به دست آوردن معنا دچار اشتباه نشویم

دومین گام شناخت لغت است. کسی کهمعجم را شناخت باید طریق کار با آنرا فرا گیرد و در هنگام مراجعه به آن معنای حقیقی و واقعی آنرا پیدا کند و قدرت تشخیص معانی مجازی و التزامی آن را داشته باشد.

سومین گام علم صرف و شناخت ابنیه کلمات و تغییرات آنهاست. در اینجا سعی میشود چگونگی دگرگونی کلمات را همراه با تغییرات معنایی معرفی کند. اخرین گام که میتواند کمک کار باشد علم اشتقاق است که میتواند در بررسی ریشه ها و پیدا کردن معانی دقیق تر کمک کند. به طور کلی شناخت مفردات کلام امر مهم و الزامی است و تأثیر به سزایی در فهم متون دینی دارد و در صورت عدم آگاهی کافی در این حوزه احتمال خطا بالا خواهد بود.

ب) علومی که باعث شناخت مرکبات در جمله میشوند: در این دسته نیز چهار علم قرار میگیرد که عبارتند از نحو و بلاغت و مفهوم شناسی و ادبیات تحلیلی نیازمند هستیم. وظیفه علم نحو ایجاد یک ترکیب معنایی صحیح بین مفردات است.  یعنی علم نحو به تنهایی کمک میکند ارتباط معنایی در بین مفردات کشف شود.  علم بلاغت نیز با کمک در تشخیص معانی اصلی و حقیقی و التزامی و کنایات و مجازات و… فهم دقیقتری از کلام را ایجاد مینماید. در علم مفهوم شناسی که بیشتر در علم اصول مباحث آن مطرح میشود فرد صحت و سقم برداشت خود و ظهور داشتن در معنا و حجت بودن آن، مطلق و مقدد بودن، مجمل و مبین بودن و…  را بررسی میکند. در این مرحله فرد بیشتر به دنبال تطبیق معنای به دست آمده با مراد اصلی و جدی متکلم است. از دیگر علومی که مورد نیاز است ادبیات تحلیلی است که شامل بررسی اقوال و دلایل آنها و شناخت صحیح و سقیم آنها و انتخاب نظر صحیح و استدلال بر آنهاست.

پس مجموع علوم مورد نیاز در فهم متن به هشت مورد میرسد که مجموع این علوم را ادبیات معنا گرا گذاشته اند. نقطه قوت این روش بر ادبیات لفظ گرا در برداشت های وسیع و صحیح تر و عدم جمود بر قوانین لفظی دست و پا گیر در یک متن است. فرد در ادبیات لفظ گرا به دنبال برداشت یک معنا بر اساس قواعد لفظی است و معنا را فرع و منحصر در الفاظ و طریقه چیدمان آن میکند. اما در ادبیات معنا گرا فرد به دنبال شناخت معنا و مفهوم و تطبیق آنها با مراد جدی و اصلی متکلم است و هیچ انحصاری در فهم معنا ندارد.

فصل دوم اصول ادبیات معنا گرا

به طور کلی در این نوع از ادبیات گرایی فقط به دنبال ادبیاتی است که باعث فهم متون دینی شود و از طرح مباحث لفظی زیاد و مطالب بیهوده پرهیز میکند. در حقیقت در این گرایش استاد با داشتن سر شاخه های علمی کافی طلبه را به سمت فهم متن جلو میبرد و او را درپیر لفظ ها نمیکند. البته این طور نیست که الفاظ رها شوند ولی بیش از اندازه هم به انها بهاء داده نمیشود. ادبیات معنا گرا حداقل پنج اصل مهم دارد که الزاما باید در کنار یکدیگر باشند تا مشکل ادببات امروز حل شود. این اصول عبارتند از:

اصل معنا گرایی به جای لفظ گرایی: در ادبیات معنا گرا سعی میشود در درجه اول معنا و مفهوم را از الفاظ مفرد و ترکیبات آنها به کمک منطق و بلاغت دریابد و سپس با علم مفهوم شناسی صحت و سقم این برداشت را مورد بررسی قرار میدهد. در این نگرش فرد بیش از هر مطلبی به رسیدن به معنا کار دارد و تمام توجهش فقط منحصر در الفاظ و قوانین آن نمیشود. از مباحث زیادی استفاده میکند تا مفهوم و معنای حقیقی را کشف میکند.

به طور مثال در آیه قرآن آمده است:

اصل اختصار گرائی به جای تطویل: در علوم ادبیات عرب و خصوصا در قدیم تطویل گرائی بیش از حد بوده است و مطالبی مطرح میشده اند که یا مربوط به شعر ها و استعمالات شاذ بودند و یا اینکه تحلیل ها و اقوالی که ثمره ای در دانستن و فهم آنها وجود نداشته است. در حال حاضر نیز در کتب موجود این تطویل گرایی هست. ادبیات معنا گرا فقط به دنبال کشف مطالبی است که در تحلیل متن مفید باشد لذا از ذکر مباحث بیهوده و صرفا استعمالی یا آنچه که در روایات و أیات نیامده است می پرهیزد. به طور مثال بحث از علت بناء در کلمات، مناقشه در تعاریف، نظریات شاذ و… اثری ندارند و ذکر آنها باعث تطویل مطلب است. بر همین اساس مراجعه به هر کتاب نحوی و هر تعلیلی صحیح نیست.

اصل استدلال گرائی به جای حفظ گرائی: در ادبیات موجود از آنجایی که بسیاری از مطالب فقط به صورت یک قانون بیان میشوند هیچ جایی برای فهم وجود ندارد و فرد مجبور است همه چیز را حفظ کند. اما در ادبیات معنا گرا مطالب به صورت مستدل همراه با یک نظام واره عقلی بیان میشود تا فرد در ذهن خود مطالب را درک کند و از طریق ادراک مطلب را در ذهن نگاه دارد. این نوع از تحلیل ها که گاه همراه با استدلالات نحوی است و به صورت منظم و شبکه ای هر بحث را شروع میکند و اطلاعات خود را به صورت منظم در ذهن ایجاد میکند. یعنی اینکه مطالب از ریشه بررسی میشوند و و جایگاه هر بحث در منظومه ذهنی فرد مشخص می شود.

نکته دیگری در اینجا هست و آن هم اینکه استدلال گرائی با بیان تعلیل های بی فایده فرق دارد. بسیاری از تحلیل ها مثل اینکه چرا فعل مبنی است و چرا اسم غیر منصرف است و چرا فاعل مرفوع است فایده ای در معنا ندارند اما برخی از مطالب مثل اینکه فاعل هیچ گاه بر فعل مقدم نمیشود؟ فرق حال و صفت در معنا چیست؟ آیا ذو الحال میتواند نکره باشد و… در معنا تأثیر دارند و این مباحث باید در بحث ادبیات عرب مورد بررسی قرار گیرند. این مطالب دانستنش برای طلاب ضروری است و در فهم متن کنک میکند.

اصل کاربرد گرائی به جای طئوری گرایی: در ادبیات عرب معنا گرا کاربرد جایگاه ویژه ای دارد هم در مرحله تدوین و هم در مرحله تدریس. اما در مرحله تدوین از این حیث که باید قوانین و تحلیل هایی جمع آوری شوند که در مقام فهم متن کاربرد داشته باشند و در مرحله تدریس هم باید به نحوی تدریس شود که فرد دائما در حال ممارست و تمرین بر روی متن باشد و تمام ابزار های لازم را هم زمان با متن به دست بیاورد. پس اینکه مطالب به صورت طئوری و جدا از کاربرد ان مطرح شود قابل قبول نخواهد بود. در حقیقت کاربرد و قوانین به مثابه جسم و روح اند که جسم بی روح بی خواصیت میشود.

اصل قرآن گرائی به جای استعمال گرائی  : به طور کلی منبع اصلی علم ادبیات موجود استعمالات عرب فصیح و غیر فصیح است. اولا باید به جای بررسی قوانین استعمالات عرب ها باید استعمالات موجود در روایات و آیات مورد بررسی قرار گیرد و بر اساس آنها تدوین قوانین صورت پذیرد. از طرفی چون زبان وحی و اهل بیت ع فصیحانه بوده است باید قوانین بر اساس فصاحت مورد بررسی قرار گیرد. بررسی در علم نحو موجود نشان میدهد که برخی از قوانین لفظی عرب دچار اضطراب است و در مواردی خودشان برخلاف استعمال های دیگر کلام میگویند. در این میان بحث دیگری نیز مطرح میشود و آن هم اینکه باید قوانین موجود را با ساده ترین حالت تبیین کرد تا فهم خود قوانین باعث وقت گیری نشود و از کاربردی شدن مباحث جلو گیری نکند. هر دو عرصه در کنار یکدیگر باعث میشوند تا فهم قوانین که مقدمه تجزیه و تحلیل متن است به خوبی برای طلبه ها ایجاد گردد.

به طور مثال وقتی که میخواهیم معنای کلمه طائفة را بفهمیم دو راه وجود دارد یکی اینکه به استعمالات عربی و یا کتب لغت مراجعه کنیم به طور مثال خلیلی در کتاب خود میفرماید طائفة من الناس أی قطعة و جوهری در کتابش مینگارد:« الطائفة من الشئ قطعة منه و قوله تعالی و لیشهد عذابهما طائفة من المؤمنین قال ابن عباس الواحد فما فوقه ( تاج اللغة و الصحاح العربیة 4/1396 انتشارات بیروت 1430ه.ق)

راه دیگری نیز وجود دارد و آن هم اینکه به استعمالات قرآنی آن مراجعه کنیم به طور مثال کلمه طائفة در ایات زیر به کار رفته است و در همه این موارد به معنای گروهی از مردم آمده است:

ثمّ أنزل علیکم من بعد الغمّ أمنة نعاسا یغشی طائفة قد أهمتهم انفسهم ( آل عمران 154(

ودّت طائفة من أهل الکتاب لو یضلونکم و ما یضلون الا انفسهم و ما یشعرون ( آل عمران 69 (

إنّ فرعون علی فی الارض و جعل اهلها شیعا یسضعف طائفة منهم یذبح ابنائهم و یستحی نسائهم ( القصص 4(

در همه این آیات و آیات دیگری مانند83 توبه و 103 نساء به معنای گروهی از مردم آمده است.

نتیجه گیری:

به طور کلی اگر بخواهیم ادبیاتی متناسب با هدف طلبگی تنظیم کنیم اساس آنرا باید فهم متن عربی قرآن و روایات و کتب مربوط به آن و بع تعبیری عربی به معنای خاص قرار دهیم که فهم متون عربی دینی است . مقید بودن به برخی از کتب صرفی و نحوی و لغوی و مطالب آنها و تفکر های وابسته به انها باعث محدودیت در زبان عربی فعلی در حوزه شده است. بر همین اساس چون ادبیات موجود دارای ضعف هایی است و بیشتر بر اساس ظاهر و لفظ چیده شده و لذا حفظ گرائی و تطویل گرائی و عدم استدلالی بودن و عدم کاربردی بودن و غیره در آن راه یافته است. بر همین اساس است که مدل ادبیات قرآنی و روایی و ادبیات معنا گرا توصیه میشود که با ویژگی های جامعیت در قوانین  در مقابل لفظ گرائی ، قرآن گرائی به جای بررسی اشاعر و ابیات جاهلی، استدلال گرائی به جای حفظ مطلب، اختصار گرائی از تطویل و حشو ها و کاربرد گرائی در مقابل تئوری کردن مباحث می تواند مشکلات موجود را تا حد زیادی حل نموده و باعث فهم دقیق متون عربی دینی شود. همین روش است که برای فهم و تفسیر قرآن و روایات بسیار مهم است و باید به سمت آن حرکت کرد.

برای این علم ما نیازمند فهم در مفردات هستیم که نیازمند علوم منبع شناسی،لغت شناسی صرف و اشتقاق است. علاوه بر مفردات یک متن باید مرکبات متن را نیز دقیق تحلیل کرد لذا نیازمند علومی مثل نحو و بلاغت و مفهوم شناسی رت مسلط شد. در مجموع، این علوم با حفظ اصول پنجگانه ادبیات معنا گرا باعث فهم دقیق متون خواهد شد.

فهرست منابع

  1. 1. کتاب قرآن کریم، ترجمه آیت الله مکارم، چاپ هفتم، 1387ه.ش
  2. 2. کتاب نهج البلاغه، مرحوم دشتی، چاپ یازدهم، محمد امین، 1394ه.ش
  3. 3. هدایة فی النحو،محسن شیر افکن، چاپ هشتم، انتشارات نصایح،1396ه.ش
  4. 4. الصمدیه ،بهاء الدین محمد عاملی، چاپ دهم، شمیم حلم، 1393ه.ش
  5. 5. البهجة المرضیه،جلال الدین سیوطی،چاپ دوازدهم،اسماعیلیان،1379ه.ش
  6. 6. مغنی الادیب،جمال الدین ابن هشام انصاری، چاپ ششم،مرکز مدیریت حوزه های علمیه، 1393ه.ش
  7. 7. شرح الدسوقی، محمد بن عفه الدسوقی، چاپ چهارم،فاروس، 1392ه.ش
  8. 8. الکافی فی المفردات، محمد حسن قاسمی، چاپ سوم، مرکز مدیریت حوزه های علنیه،11392 ه.ش
  9. 9. معانی النحو، فاضل صالح سامرائی، چاپ اول، مؤسسة التاریخ العربی، 1428ه.ق
  10. 10. شرح الرضی، رضی الدین استر آبادی، چاپ هفتم، ذوی القربی، 1436 ه.ق
  11. 11. شرح قطر الندی، جمال الدین ابن هشام انصاری، چاپ دوم، دار الکتب الاسلامیه، 1384ه.ش
  12. 12. النحو الوافی، عباس حسن، چاپ هفتم، الصادق للطباعة و النشر، 1384ه.ش
  13. 13. المکررات، محمد علی مدرس افغانی،چاپ سوم،ذوی القربی،1394ه.ق
  14. 14. صحاح الغة
  15. 15. مغنی الفقیه، مصطفی جمالی، علم نحو با مبانی فقهاء شیعه، چاپ اول، دارالفکر، 1396ه.ش
  16. 16. مغنی الفقیه، مصطفی جمالی،سیری در معانی الحروف،چاپ اول،دارالفکر،1396ه.ش
  17. 17. مغنی الفقیه، مصطفی جمالی، مبانی علم لغة،چاپ اول، دار الفکر،1396ه.ش
  18. 18. مغنی الفقیه، مصطفی جمالی،صرف در مسیر اجتهاد، دار الفکر1396،ه. ش
  19. 19. صرف ساده، محمد رضا طباطبایی، هشتاد و یکم، دار العلم، 1392ه. ش
  20. 20. ترجمه و شرح ابن عقیل، سید علی حسینی، پنجم، دارالعلم، 1389ه. ش
  21. 21. جواهر البلاغة، احمد هاشمی، چاپ هفتم، دار العلم،1384ه.ش

 

  محمد باقر تقوی09390849894

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*